شهیده!!!؟؟؟؟
«بسم رب الشهداوالصدیقین»
- یکی به امبولانس زنگ بزنه...
- چی شده؟
- چه اتفاقی افتاده؟
- اِ اینکه محمده!!!چه بلایی سرش اومده؟
- بکشید کنار... بکشید کنار...
- دورشو خلوت کنید...
- می بریمش بیمارستان!
کمی بعد خیابان کاملا خلوت شده بود فقط مهدی بود جلوی شیشه ی شکسته ی مغازش ایستاده بود.مات ومبهوت داشت به چند دقیقه پیش فکر می کرد...
************************
سلام اقا مهدی.داداش مبارک باشه!
- به سلام اقا محمد.مبارک شماهم باشه،راستی اقا محمد چی مبارک باشه؟
- اقا مهدی حلول ماه رمضان دیگه.نماز روزه هاتون قبول درگاه حق.
- تیکه میندازی؟!می دونی که من...
- مهدی جون تیکه چیه؟کنایه کدومه؟
**************************
سیگارشوروشن کردامابازهم فکرش پیش محمد بود مدام تو دلش می گفت:اگه اتفاقی براش بیفته! اگه بمیره!!!من مقصرم...
تو همین فکرا بود که سنگینیه یه دست مردونه رو روی دوشش احساس کرد،سرشو که بلند کرد باچشمای اشک الود رحمان روبه روشد، فهمیده بود چه اتفاقی افتاده بلند شدو سرشو گذاشت رو شونه ی رحمان...
رحمان نیشخندی زد وگفت:پرید!!!!
مهدی گفت: مقصر من بودم من هلش دادم فکرکنم شهید شده نه؟؟؟
رحمان که از تعجب چشماش گرد شده بود پرسید:شهید؟مگه اینجا میدونه جنگه؟
- میدون جنگ نیست امادرراه امر به معروف ونهی از منکر جونشو از دست داد...
سیگارشو انداخت وادامه داد:خیلی لطیف ازم خواست که روزه خواری نکنم اما من...
- یه پیام برات دادفقط چند لحظه به هوش اومد بین همه ی پرسنل بیمارستان رضایت داد که کسی کاریت نداشته باشه.
دیگه طاقت نیاورد کلیدارو داددست رحمان ورفت....
«یاحق»
|
برچسب: شهیده؟؟؟؟,
نویسنده: باران کاشانی