منتظر...
اول سلام....
بازهم مثل همیشه آنجانشسته است باچشمانی منتظرگاهی صورتش خندان است وگاهی اخم...
تا آنجاکه یادم می آید شب های جمعه وجمعه ها سیمایش جوری دیگراست.
صدای دعای کمیلش شب جمعه ها قرار را از همه می گیردجمععه ها زودتر از همه بیدار می شود شاید اصلا تا صبح بیدار باشد...
مثل یک منتظر واقعی...
اشک تمام صورتش را خیس می کندقاب عکس باباجمعه ها با اشک غباراز دست می دهد...
تنها با چشمانش سخن می گویدمثل 25سال پیش که رفت...
آن زمان هم چشمانش منتظر بوداما یادم هست وقتی آمد دیگر چم نداشت که انتظار بکشد شاید فراق چشمانش به وصال رسیده بود....
اللهم العجل لولیک الفرج
«یاحق»
|
برچسب:
نویسنده: باران کاشانی