خرید بک لینک

به جای سلام دوباره!

دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹

«بسم رب الشهدا والصدیقین»

دومین سال که راهی جنوب شده بودکاملا اتفاقی بودنذرکرده بود اگه بره روزی که کاروان مسیرش شلمچه است روزه بگیره.هواگرم بود کولرماشین هم خراب شده بود.ازاروند کنارکه سوار اتوبوس شده بودند یه ریز باخودش کلنجار می رفت گاهی باخودش دعوا می کردم کمی بعد به خودش ارامش میداد خلاصه وسطای ظهر بود که رسیدن شلمچه ازاتوبوس که پیاده شد رفت وچفیه ی یادگاری پدرشو خیس کرد وکشید روسرش دیگه غرنمی زد رفت حسینیه ومنتظرشد تا نمازوبه جماعت بخونن چنددقیقه ای نشست کنارضریح شهداچشمای سیاهشو دوخته بود به کفن شهدا...بی اختیار اشک از چشماش پایین میومدوقت ناهار که شد از حسینیه زد بیرون ورفت یه جای خلوت پیداکرد ونشست جانمازش که یه تیکه چفیه ی کوچیک بودرو،روزمین انداخت خودش هم نشست روی خاکا...

دیگه گرمای هوااذیتش نمی کرد حتی حس گشنگی وتشنگیشو هم از یاد برده بود...بلندشدودورکعت نماز زیارت خوند بعد هم زیارت عاشورا...

به سجده که رفته بود ناخود اگاه صدای دختری رو شنید...اقا فرزاد جنوب که بد نگذشته؟

پسرباعشوه جوابشو دادنه البته که نه برعکس خیلی هم خوش می گذره...مگه میشه بادوستان بیای بیرون خوش نگذره!

دختر که انتظار این جوابوداشت ادامه داد:خب خدارو شکر می دونید چون من اصرار کردم که بیاید برای همین می پرسم که خدایی نکرده...

پسر پیش دستی کردوگفت:خیر بفرمایید خوشحالم که ازم خواستید...

دیگه هیچ صدایی به گوشش نرسید سکوت بود سکوت محض سرش رابلند کرد اطرافش پربوداز چهره های نورانی نمی شناختشان اما اشنابه نظرش می رسیدند...

اشک چشمانش را پرکرده بود انگار امسال امده بود گلایه کنداز شهداشاکی بوداز انان شروع کرد به گریه کردند زار زار اشک از چشمه ی چشمانش می جوشید روی گونه هایش می غلتید فردی نزدیک امد چهره اش بسیار اشنا بود اری پدرش بود دراغوشش کشید پیراهن خاکی پدرخیس شده بودازاشکهایش...

لبخند ملیح پدر ارامش رادوباره به او برگرداند پدر با دستانش سرش را بلند کرد وروبه روی خودش نگه داشت وگفت چه شده پسرم؟برای چه این گونه دلشکسته امده ای؟! ا

شکهایش راپاک کرد وگفت بابا فرج...

مردرزمنده دست برشانه ی پسرزدوگفت:صبرکن پسرم.او خواهد امد...

بابا مگرنمی بینی به اینجاهم رحم نمی کنند...گریه امانش رابرید ادامه حرف برایش سخت بوداما...بابای خوبم امده ام که کمک بگیرم نمی دانی حربه ی شیطان بسیجی وغیربسیجی نمی شناسد...غیر بسیجی به اسم دوست بانامحرم ارتباط دارد بسیجی خواهر برادر خطاب می کند بچه های انجمن اسلامی قبول کرده اند که گناه می کند باروابطش اما بسیجیان می گویند روابط کاریست بابا بگو چه فرق است میان دختر پسر بسیجی وغیر بسیجی؟چرا بعضی بسیجی نماها ابروی بسیجی حضرت روح را می برند؟؟؟

مرد رزمنده خنده ای کردوگفت بلند شو پسرم وقت نماز است...

محسن محسن چی میگی؟بیدارشو وقت اذونه خودت گفتی نمازجماعت خوندنو یادم میدی!

فرزادمن چند وقته خوابیدم؟

بعداز نماز ظهراینجابودی نمی دونم بلندشو مگه خودت نگفتی نماز بخون اونم اول وقت؟!که از گناه وبدی دورباشی می خوام دیگه گناه نکنم محسن زدم بهم با اون خانومه دیگه طرف هیچ دختری نمی رم تا اینکه از راه شرعی ازدواج کنم کاش زودتر میومدم اینجا...

بازبون روزه برام دعا می کنی؟؟؟

سرشو پایین انداخت واروم گفت بابا شرمنده ام نمی دونم تو اون لحظه از دلش چی گذشت که سرشو گذاشت روخاک شلمچه وباصدای بلند گریه کرد...

«یاحق»

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 16:57 توسط سالک مبارز

برچسب: نویسنده: باران کاشانی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 9:56

صفحه بندی